خدا تنها مونسم








آذر 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  




جستجو




 
  خدا ...
خدایا بی تو به سر نمی شود
موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1396-08-22] [ 01:26:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  محرموکودکان ...

🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴🏴
#محرم_و_کودکان
قصه های کودکانه #حضرت #رقیه(س)

✔️کودکی در کربلا

🔳بچه‏ ها! همه شما بارها و بارها داستان‏های زیادی از عاشورا و شهادت امام حسین علیه‏السلام شنیدید. ببینم، تا حالا درباره کودکانی که در کربلا بودن هم چیزی شنیدید و اونارو می‏شناسید. یکی ازکودکان امام حسین علیه‏السلام که در کربلا بود، رقیه نام داشت. 
بچه ‏ها! رقیه علیهاالسلام دختر سه ساله امام حسین علیه‏السلام بود که به همراه خانواده امام حسین علیه‏السلام به کربلا اومده بود تا در کنار پدرو خویشانش باشه. اون پدرش امام حسین علیه‏السلام رو خیلی خیلی دوست داشت و بالاخره هم درهمون سن کم، در سرزمین شام به شهادت رسید. امیدوارم که از بزرگ‏تراتون بخواید تا بیش‏تر درباره حضرت رقیه براتون حرف بزنن.
کودک اسیر

🔳بعد از واقعه عاشورا چه اتفاقی افتاد؟ شما می‏دونید. حتما تا حالا از بزرگ‏تراتون شنیدید. بله دشمن تمام کسایی رو که زنده مونده بودن، اسیر کرد. میون این اسرا، یه دختر کوچولو هم دیده می‏شد. این دختر کوچولو رقیه بود. رقیه دختر امام حسین علیهاالسلام که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه‏ اش زینب و اسرای دیگه به طرف شام می‏رفت. 
می‏بینید بچه‏ ها، حضرت رقیه با اون سن و سال کم چقدر سختی کشیده. اون دشمنا اون قدر بی‏رحم بودن که حتی این دختر کوچولو رو هم آزار می‏دادن. پس همه دست‏هامون رو به آسمون بلند می‏کنیم و از خدا می‏خوایم که تمام دشمنای دین خدا واهل بیت نابود بشن. ان شاءالله.

شهید کوچک

🔳از توی خرابه ‏های شام، صدای یه کودک به گوش می‏رسید. همه اونایی که در میون اسرا بودن، می‏دونستن که این صدای رقیه، دختر کوچک امام حسینه. اون حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش رو می‏گرفت. او انگار خواب پدرش رو دیده بود. 

🔳اون وقت یزید، کسی که دستور داده بود امام حسین و یارانش رو به شهادت برسونن، دستور داد سر امام حسین علیه‏السلام رو به دختر کوچولو نشون بدن. وقتی حضرت رقیه علیهاالسلام سر بریده پدرش امام حسین علیه‏السلام رو دید، با فریاد و ناله خودشو روی سر بریده پدرش انداخت و همون جا، روحش به سوی آسمون آبی پرواز کرد. سلام ما به روح بلند او.

⚫️🔔⚫️🔔⚫️🔔⚫️🔔⚫️🔔

🔳تقدیم به پیشگاه مقدس حضرت رقیه
اتل متل خرابه! اینجا یه بچه خوابه!
هم بدنش کبوده! هم جگرش کبابه...!

اتل متل اسیری! سیلی و سربه زیری!
کی تا حالا شنیده؟ سه سالگی و پیری.؟!

اتل متل سه ساله! این همه آه و ناله!
این دختر از ضعیفی! هنوز یه پا نهاله..!

اتل متل بیابون! کویر و دشت و هامون!
بس که پیاده رفتیم! تاول زده پاهامون.!

اتل متل بهونه! بابا چه مهربونه!
وقتی دلم میگیره! برام قرآن می خونه.!

اتل متل گل یاس! مهر و وفا و احساس!
دلم گرفته امشب! به یاد عمو عباس...!

اتل متل یتیمی! خدا، چقدر کریمی!
دادی بهم تو غربت! یه عمه‌ی صمیمی..!

اتل متل شب و تب! سینه ز غم لبالب!
دلم میسوزه خیلی! به حال عمه زینب...!

اتل متل چه خوب شد! بالاخره غروب شد!
قسمت عمه امروز! توهین و سنگ و چوب شد.!

اتل متل سه روزه! عمه گرفته روزه!
عمه چقدر غریبه؟! خیلی دلم می سوزه..!

اتل متل خبردار! تو چنگ دشمن انگار!
مثل یه شیر زخمی! عمه شده گرفتار...!

اتل متل خدایا ! تو این همه بلایا !
عمه مظلومه ام ! چیا کشید خدایا !

موضوعات: بدون موضوع
[چهارشنبه 1396-08-03] [ 08:13:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  هر چیز که خوار اید ...
#هر_چیز_که_خوار_آید روزی مرد روستایی با پسرش از ده راه افتادند بروند شهر. مقداری راه که رفتند یک نعل پیدا کردند🍒 مرد روستایی به پسرش گفت: نعل را بردار که به کار می خورد🍒 پسر جواب داد: این نعل آهنی به زحمت برداشتنش نمی ارزد🍒 مرد خودش نعل را برداشت و توی جیبش گذاشت. وقتی به آبادی وسط راه رسیدند نعل را به یک نعل فروش فروختند و با پولش مقداری گیلاس خریدند و به راه خودشان ادامه دادند تا به صحرا رسیدند🍒 در صحرا آب نبود و پسر داشت از تشنگی هلاک می شد🍒 مرد که جلوتر از پسرش می رفت یکی از گیلاسها را به زمین انداخت🍒 پسر دولا شد و گیلاس را از زمین برداشت🍒 چند قدم دیگر که رفتند مرد روستایی دوباره یک دانه گیلاس به زمین انداخت و باز پسرش دانه گیلاس را برداشت و خورد🍒 خلاصه تا به آب و آبادی رسیدند هر چند قدمی که می رفتند مرد یک دانه از گیلاسها را به زمین انداخت و پسر هم آن را بر می داشت و می خورد🍒 آخر کار مرد رو کرد به پسرش و گفت: یادت هست که گفتم آن نعل را بردار، گفتی به زحمتش نمی ارزد؟ پسر گفت: بله یادم هست. پدر گفت: دیدی که من آن را برداشتم و با پولش گیلاس خریدم؛ اما یکجا ندادمت🍒 برای اینکه مطلب خوب متوجه بشوی، گیلاسها سی و هفت دانه بود و تو سی و هفت بار به خودت زحمت دادی و آنها را از زمین برداشتی؛ اما یک بار به خودت زحمت ندادی که نعل را برداری🍒 بدان: هر چیز که خوار آید، یک روز به کار اید
موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1396-08-01] [ 08:42:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  برای خوشحالی ببخش ...
#برای_خوشحالیت_ببخش 🔹استادی با شاگردش از باغى میگذشت... چشمشان به یک کفش کهنه افتاد. شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند . بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم ...! 🔸استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین! مقدارى پول درون آن قرار بده... شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند. کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را دید. با گریه فریاد زد : خدایا شکرت ! خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى... میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت... استاد به شاگردش گفت: همیشه سعى کن براى خوشحالیت ببخشى نه بستانی...
موضوعات: بدون موضوع
[یکشنبه 1396-07-30] [ 07:22:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  پسرک واکسی ...
#پسرک_واکسی حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، ولی از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت. کفش ها را درآوردم. کارش را شروع کرد و اول کفشها را به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و کم کم کفش را به واکس آغشته کرد. آنقدر دقت می کرد که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد. وقتی کفش ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد. نگاهی بمن کرد و گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود.» در مدتی که کار می کرد با خودم فکر می کردم که همین بچه با همین سن، در همین ساعت صبح چقدر سعی می کند! کارش که به پایان رسید، کفش ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟» گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.» گفتم: «بگو چقدر؟» گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.» گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟» پسرک محکم جواب داد: «یا علی.» با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با همین حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت. تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته اش را به سوی بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من که گفتم هر چه دادی قبول.» گفتم: «بله می دانم، می خواستم امتحانت کنم!» نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم. گفت: «تو؟ تو می خواهی مرا امتحان کنی؟» کلمه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ولی با اکراه. وقتی که می رفت از پشت سر، شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه هایی فراخ، گام هایی استوار و اراده ای محکم. مردی که معنی سخاوت و بزرگی را در شغل به من آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی همان مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی پروردگار!
موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1396-07-29] [ 05:43:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت
 
فراخوان چی شد طلبه شدم